حرف دل

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن/ که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست

سال 1396 مبارک
نویسنده : پرنیان - ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٦
 

زمستان با همه ی زیبایی هایش و برف و بارانش تمام شد

بهار سبز و با طراوت، با زیبایی های شکوفه هایش از راه رسید

امیدوارم بازشدن هرشکوفه‌ اش،

آمینی باشد برای آرزوهای زیباتون

این عکس مربوط به  نهال هلوی تو باغچه مونه که امسال یه دونه شکوفه زده 

اونم کجا؟!!! در بالاترین نقطه ی نهاللبخند


 
 
با کمی اغرااااااااااااااق پرنیان هنرمند می شود:)
نویسنده : پرنیان - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٥
 

به نام خالق زیبایی ها

یه راست میرم سر اصل مطلب، یه آشنامون حدود دو ماه پیش بهم گفت: تو که شمع سازی بلدی فلان جا که من برا کارای هنریم غرفه می گیرم تو هم بگیر گفتم: نه. این پولا به درد من نمی خوره خیلی کمه تازه به زحمتشم نمی ارزه. باز گفت: خب تو درست کن من تو غرفه خودم شمعا رو برات می فروشم بازم گفتم: نههههههههههنیشخند خواهرامم چند بار گفتن قبول نکردم.نیشخند تا اینکه یه شب نشستم فک کردم گفتم دو سال پیش که قارچ پرورش داده بودم اونم  دو سری، از نظر مالی چیزی عایدم نشد تقریباااااااااا ولی کلی لذت بردم کلی عشق کردم  کلی حس خوب و انرژی مثبت بهم منتقل شد، از پرورش قارچا. به خودم گفتم تو که بیکاری دیگه هیچ امیدی هم به پیدا کردن کار نیست پس بهتره برای بالا بردن روحیه هم شده این کار رو کنی خلاصه این شد که شمعای زیر رو درست کردم البته خیلی مدلا تو ذهنم بود ولی چون اولین بار بود که برای فروش داشتم درست می کردم به همین حد بسنده کردم که بعد گذروندن 3 غرفه مختلف در جاهای مختلف در حال حاضر خیلیش رو دستم موندهقهقههولی عیبی نداره ناراحت نیستم ناامیدم نیستم لبخندچون برای بار اول بود برای فروش این کار رو انجام دادم:

قهقههقهقههقهقهه آقا، خانم شمعیه شمعععععععی ...قهقههقهقههقهقهه


 
 
اتیکت
نویسنده : پرنیان - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٥
 

‍ مطمئنم همه می دانند که باید پنیر و ماست را گذاشت توی یخچال، یا شیشه ی شربت را قبل از مصرف تکان داد ولی همیشه روی در پنیر و کاغذ روی شربت این نکات را می نویسند.

برای اطمینان شاید، برای یادآوری، برای آن هایی که اولین بار است پنیر می خرند شاید.

فکر بدی نیست چه اشکالی دارد؟ آن ها که همیشه می دانستند و می دانند که نوشابه را باید خنک و تگری خورد اصلا جمله ی ((خنک بنوشید)) به چشمشان نمی آید  ولی اگر بنده خدایی اولین برخوردش با بطری نوشابه باشد، این جمله ی کوتاه دو کلمه ای می تواند آینده ی رابطه ی او و این نوشیدنی را عوض کند.

می گویم کاش خدا هم یک اتیکت روی هرکداممان نصب می کرد و با حداقل کلمات وصفمان می کرد.

 شاید روابطمان با آدم های اطراف بهتر می شد ساده و روشن.

چیزهایی شبیه " اعصاب پرحرفی ندارد"

یا "در گرما بداخلاق می شود"

"هرچیز را یک بار بهش بگو"

"غیر قابل دوستی"

"طول می کشد تا یخش باز شود. صبور باش" و ... .

 آن ها که می شناختند آدم را به مرور زمان مثل تمام نوشته های روی بسته ها، دیگر به آن توجه نمی کردند و همان طور که کیسه های خرید را جا به جا کنند با چشم بسته هم  پنیر و شیر را میگذارند توی یخچال و آدم های جدید حین برخورد با "بی احساس و غیرمنطقی" خیلی ساده راهشان را کج می کنند و وقتشان را صرف کسی می کنند که روی اتیکتش نوشته باشد: " صمیمی و با معرفت."خیال باطل


 
 
چقدر زیبا؟!!!
نویسنده : پرنیان - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٥
 

عکاس ها با ١۶ دوربین ۶٢ روز منتظر بودند تا از این صحنه عکس بگیرند

 


 
 
رنگ و بوی تولد 1395
نویسنده : پرنیان - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ بهمن ۱۳٩٥
 

حرف زیاد دارم ولی خلاصه ش میشه این:

20 بهمن تولدم بود طبق سالای پیش بزرگوارای ثابتی بهم تبریک گفتن بانک ملتقهقهه، ندای عزیز، الهام عزیز، خواهرای عزیزم و آقای بیات بزرگوار ولی ...

یادمه مرداد ماه، در اووووووووووووووج ناراحتی و عصبانیت از یه دوستم این پست رو گذاشته بودم:

((چقدر حقیرن بعضی از آدما؟!!! )) 20 بهمن داداش علی م با خونواده ش خونه مون شام بودن بعد شام دیدم همین دوستم که تو پست بالا حسابی ذکر و خیرش بودقهقهه به تلفن خونه مون زنگ زد اول مامانم برداشت گفت: شما؟ گفت: دوستشم؟ بعد گوشی رو داد بهم من برداشتم اول نشناختم گفتم: شما؟ گفت: یه کم فکر کن یادت میاد گفتم: فلانی هستی گفت:‌آره. گفت: زنگ زدم تولدتو تبریک بگم و... .

آخرین بار یادمه بچه اولش سه ماهه بود یعنی اردیبهشت 1391 رفته بودم خونه شون. بعد اون دیگه ارتباطمون قطع شده بود یعنی سال ها بود ارتباطمون یه طرفه شده بود و ارتباط همیشه از طرف من بود چه اس، چه زنگ، چه حضوری، منم خسته شده بودم از این ارتباط یه طرفه، دیگه ادامه ندادم و اون هم در حد یه اس هم از من خبر نگرفته بود. خلاصه کلا هر چی حرف و گله داشتم و حتی هر چی پشتش از ناراحتی حرف زده بودم رو با خنده بهش گفتم.آخر هم گفت: همین فردا پا شو ناهار بیا خونه مون که من گفتم: فکرم و دستم بند انجام کاریه (به زودی در پست دیگه میگم علت مشغولیتم رو) بعد گفتم: شاید هفته ی بعد اومدم گفت: زنگ بزن. گفتم: نه من، بهت زنگ نمی زنم. گفت: خب من زنگ می زنم گفتم: ببینم می تونم ببخشمت یا نه ؟ ولی واقعا فعلا دلم باهاش صاف نیست. اون پست رو تو اووووووووووووج عصبانیت و ناراحتی گذاشته بودم ولی الان که آرومم به اون پست نگاه می کنم هنوز حسم همونه از دوستم. ان شاءالله درست بشه ولی مطمئنم مثل اول که اون همه بهش محبت و لطف داشتم نمیشه.خیال باطل

یه چیز دیگه اینکه کل خونواده ی ما هر ماه جلسه ی قرض الحسنه خونوادگی داریم و روز 20م هر ماه خونه یکیه (ماشالله 3 تا خواهر و 2 تا برادر دارم و با خونواده ی ما میشیم 6 تا خونواده)  بهمن ماه هر سال هم خونه داداش علی م جلسه ست و تولد منم 20 بهمنه. خلاصه 20 بهمن که شام خونه مون بودن داداش علی م متوجه شد تولدمه گفت: تولد تو موقع جلسه ست و امسال هم چون یه خواهرم 20 بهمن نبود. جلسه افتاده بود امشب یعنی 22 بهمن. داداش علی م گفت: یک کیک می گیرم برات. من سه بار گفتم: نه نمیخواد ولی خب قربونش برم، ماچقلبداداش علی هست دیگه، چشمه ی لطف و محبت و مهربونی. یه کیک خوشگل و ناز خرید اینم عکسش:

 

کلی عکس گرفتیم کیک خوردیم کادو گرفتم خلاصه جاتون خالی، حساااااااااااااااابی خوش گذشت.

حکمت خدا رو داشته باشین من چندین ساله روز تولدم چون جلسه بود یا شیرینی می خریدم یا کیک و با خونواده دور همی می خوردیم ولی امسال دلم خییییییییییییلی گرفته بود اصلاااااااااااااااااااااا قصد نداشتم شیرینی یا کیک بگیرم اصلاااااااااااااااا هم قصد نداشتم هیچ پستی در ارتباط با تولدم بذارم ولی خدا خواست داداش علی م اون شب خونه ما باشن و متوجه شه تولدمه (بنده خدا یه سر داره هزار سودا تولد خودشم یادش نمی مونه چه برسه به تولد بقیه؟!!! ) و این اتفاقات بیفته. جالب بود برام. با کمی اغراق یه بارم حکمت خدا باعث خوشی دل من شد.لبخند


 
 
کمی انرژی مثبت :))
نویسنده : پرنیان - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٥
 

خوش خبر باش که یارت ز سفر می آید

باش آماده که با لعل و گهـر می آید

با همه رنج و ملامت که کشیدی ای دوست

با خبر باش که شادی و ظفـر می آید

شکر نعمت همه احـــــوال نما

عاقبت وصلتِ یارت به ثمر می آید

این همه غصه و غم دادی به دل

منتظر باش تو را نور و بصر می آید

شرط آن است که خدا را نبری از نظرت

رحمت و لطفِ کریــم وقت سحر می آید

اشک و آهی که کشیدی شباروز

آخرش یار بسی قند و عسل می آید

مدد از غیب رسد چاره و درمان فراق

ملتفت باش تو را عشق دو ســـر می آید

هاتفی داد ندا مژده ی وصل حاصل شد

آنچه را دل که کند یاد، تو را می آیدلبخند


 
 
یک عدد نی نی خوردنی:)
نویسنده : پرنیان - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٥
 

 خدا قسمت همه

از این نی نی های خوشگل و خوردنی و دوست داشتنی بکنه

ان شاءالله

 

من که هر وقت این عکس رو می بینم ناخودآگاه لبخند به لبم میاد و

همچنین

احساس گشنگی بهم دست میده آخه خیلی خوردنیه این نی نی

خوشمزهخوشمزهخوشمزهخوشمزهخوشمزه


 
 
آقا منو رسماااااااااااااااا رد کردن :(
نویسنده : پرنیان - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ بهمن ۱۳٩٥
 

 در پی این پست ها : التماس دعا و پارتی کلفت و  خدا رو شکر مصاحبه هم قبول شدم

 (وقتی در اوووووووووووووج ناامیدی برام یه روزنه ی روشن برای رسیدن به کار پیش آورد چقددددددددددددددددر به لطفش امیدوار شده بودم که بالاخره ان مع العسر یسرای منم رسید ولی حیف و صد حیف ...)

خلاصه بگم:

وسطای دی من و خواهرم رفتیم پیش رئیس اداره ای که آزمون کتبی و مصاحبه شو قبول شده بودم گفتن بخشنامه اومده هیچ فوق لیسانس با رشته ی غیر مرتبط رو نپذیریم و ... . منم گفتم پس چرا امید واهی دادید و گذاشتید ما ثبت نام کنیم و این همه بخونیم و آزمون بدیم و قبول بشیم و حالا بگید نمیخوایم؟ گفت: چون اون موقع بخشنامه ای نبود برای عدم ثبت نام.تعجبخسته نباشید دلاوران، نام آوران.خیال باطل هماهنگی حرف اول رو در مملکت به اصطلاح اسلامی ما می زنهقهقهه

معاون همون اداره وقتی فهمید معدلم بالای 17 هست و از فعالیت های دیگه م مثل سابقه ی تدریس تو دانشگاه و ... آگاه شد گفت: یه طرحی هست برای معدلای الف برو پیش فلانی و بعد مصاحبه و گزینش و ... . رفتم گفتن با این معدل و رزومه ای که شما دارید اگه مرد بودید همین الان جذبتون کرده بودیمتعجب چون این طرح فقط برا آقایونه.

بعد این ها شنیدم دو تا بوستان در ساری در حال احداثه و قراره نیرو جذب کنن یه نامه بلندبالا برای شهردار ساری نوشتم و تموم مشکلات اخیرم برا کار رو توضیح دادم و تایپ کردم خوشگل و تو پاکت گذاشتم سه شنبه رفتم کارمندای اونجا گفتن تقاضای کار رو شخص شهردار فقط پاسخگو هستن ولاغیر. رفتم دفترشون، رئیس دفترشون(همون منشی خودمون) برگشته گفته: ما بخشنامه داریم که برای تقاضای کار هیچ ارباب رجوعی رو نفرستیم خدمت شهردار و ...تعجب بعد اومدم از ساختمون بیرون و پاکت نامه رو پاره کردم و انداختم سطل زباله و بعدش راهی قبرستون شدملبخند خدای من شاهده کاملا جدی میگم از ساختمون شهرداری تا قبرستون پیاده رفتم. حدودای 8 و نیم رسیدم آرامگاه سر مزار یه شهید ... .خیال باطل

 

خلاصه:

کار= جن

و

من = بسم الله

 

 

غلط کنم رو برا همین وقتا گذاشتن دیگه، مگه نه؟!!!چشمک

 منم غلط کنم دیگه بگردم دنبال کار

میشینم خونه، گذر عمرم رو می بینم

الان 32 سال و 11 ماه و 11 روزش گذشته


کار، ارزونی همون بی سوادا و بی عرضه هایی که

با هزار جور بند پ، شدن شاغل


 
 
← صفحه بعد